شاید در 48 ساعت گذشته بیشتر از سه چهار ساعت نخوابیده باشم . هم اضطراب رساندن کارهای مجله و هم مقدمات سفر و هم نگرانی زیادی که بابت پرداخت عوارض خروجی داشتم آن هم در شرایطی که بانکها تعطیل بودند و فکر کردم از سفر بمانم ! که آقای سالار نجاتم داد و گفت در خود فرودگاه باجه ای شبانه روزی به این کار اختصاص دارد و ... باعث شده بود که ریتم این 48 ساعت بسیار تند باشد و ثانیه ها هم برایم حکم طلا را پیدا کنند.
توی مسیر شاید حدود ده دقیقه آن هم به اصرار عمه خانوم می توانم بخوابم در حالی که او بسیار آرام نشسته و ذکرش را می گوید.
به فرودگاه امام خمینی می رسیم در حالی که من تاکنون از این فرودگاه به جایی سفر نکرده ام . فقط یکی دو بار برای بدرقه اینجا آمده بودم که آن هم تا سالن اولیه بیشتر نمی توانستم بروم .
وارد سالن که می شویم اولین کسی که می بینم ، محمد حسن جلالی یا همان "نمک" است ؛ اصفهانی است و از فعالان حزب اللهی دنیای مجازی که در کارهای گروهی هم مشارکت خوبی دارد . نمک به همراه همسرش آمده است .
آقای حسن پور یا همان "آسد سعید" هم با شال سبز رنگ بزرگی که بر دوش انداخته به همراه دوربینی که ظاهراً حکم یک همراه همیشگی را برای او دارد حضور دارد .
سلام و علیک و حال و احوالی، که هابیل عزیز را هم می بینم که به همراه همسرش آمده است .
حامد احسانبخش و حاج سالار هم اینجا هم دست از تکاپو و پیگیری کارها و هماهنگی ها بر نمی دارند و البته بچه ها را هم که همدیگر را ندیده اند و بعضاً فقط با نام مستعار همدیگر را می شناسند به هم معرفی می کنند( این جمله هم ، چقدر "هم" داشت !).
ویژگی همه بچه ها در این نیمه های شب، سرزندگی و اشتیاق فوق العاده ای است که هر کس در همان نگاه اول آن را در می یابد .
مردی با پیراهن سرخابی از چند متر آنطرفتر مرا با اسم صدا می کند :
- بیا آقای دژاکام ! بیا مدارک خود و حاج خانوم را تحویل بگیر.
نمی شناسمش . می پرسم جنابعالی ؟
- خانی زاده هستم مسئول گروه شما .
اول فکر می کنم گفته است "خانعلی زاده" ! و بعد که اشتباه مرا تصحیح می کند، می گویم شما چطور مرا شناختید ؟ می گوید : بالاخره کار ما همین است دیگر . بعد لبخند کمرنگی می زند و می گوید : یک کمی هم از آن اسم گنده ای که با ماژیک روی کیف دستی ات نوشته ای تقلب کردم !
معلوم می شود که کل بچه ها بر اساس همان سه تا اتوبوسی که به ترتیب، ظرفیت این سفر را تکمیل کرده است در سه گروه جداگانه اما هر سه زیر مجموعه شرکت همراهان طواف طبقه بندی شده اند . این سه گروه سه مدیر جداگانه دارند . مدیر ما همین آقای سرخابی پوش یعنی آقای "محسن خانی زاده" است که با لحن خاص تهرانی های قدیم صحبت می کند .
تأکید می کند که ما گروه " 13 " هستیم و دو گروه دیگر 11 و 15 هستند . گروه 11 با مدیریت آقای توانا و گروه 15 با مدیریت آقای الفت جمع ما را کامل می کنند.

به حساب هر چه می خواهید بگذارید بگذارید، اما این عدد 13 همیشه برای من عدد بسیار خوش یُمنی بوده است همان طور که برای همه مردم دنیا خوش یمن است چرا که مولا علی "ع" در 13 رجب پا به این دنیا گذاشتند. از اینکه در گروه 13 قرار دارم خیلی خوشحال می شوم .
از آنجا که ظاهراً اولین کسی بوده ام که برای ثبت نام این اردو کلیک کرده ام ، نام من اول فهرستی است که آقای خانی زاده به آن "مانیفست" می گوید. اولین باری است که کلمه مانیفست را در جایی بجز مطالب سیاسی و ایدئولوژیک می شنوم و نمی فهمم با آن معنیی که من در ذهن دارم ، چرا به این فهرست عکسدار 40 نفره گروه ها مانیفست می گویند!
آقای خانی زاده دو بر چسب می دهد که روی گوشی های همراه بچسبانیم و بر آن نام و نام خانوادگی خودمان را به همراه شماره تلفن سیمکارت عراقی مدیر کاروان بنویسیم تا به قول خودش اگر این گوشی گم شد ، بنده خدایی که آن را پیدا می کند بتواند با مدیر کاروان تماس بگیرد و بتوانیم آن را تحویل بگیریم .
یک گردن آویز با بندی که پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران است هم به ما می دهد تا حتماً در تمام طول سفر به گردنمان باشد . توضیح می دهد اگر گم شدید یا اگر خدای نکرده گوشه خیابان افتادید، از روی کارت مشخصاتی که روی این گردن آویز هست می توانند موقعیت شما را به ما اطلاع بدهند پس خواهش می کنم حتماً همیشه آن را همراه داشته باشید .
اما علاوه بر اینها چهار تا روبان صورتی خوش رنگی هم می دهد که هم به دسته کیفها و ساکها ببندیم و هم خانومها به پشت چادرهایشان سنجاق کنند تا بر اساس این روبان ، خانومهای کاروان ما مشخص باشند . بحصوص در جاهای شلوغ پیدا کردن وتشخیص دادنشان از میان صدها خانوم چادری آنجاها ممکن باشد .
عمه خانوم با اکراه آن را به چادرش می زند و وقتی می بیند هیچ کدام از خانومها این کار را نمی کنند با اصرار از من می خواهد که آن را باز کنم. می گوید این مال پیرزنهاست ! (عمه خانوم 81 ساله است ضمناً).می خندم و می گویم : صبر کن ؛ الان همه می زنند.ولی خب بیشتر از دو سه نفر این روبان را به چادرشان نمی زنند.
ساعت پرواز که پیشتر 5 صبح اعلام شده بود ، به 6 صبح تصحیح می شود . ظاهراً این ترفند لازمی است تا برخی مسافران بی خیال، با تأخیرشان باعث نشوند که هواپیما در حرکت دچار تأخیر شود و خسارتهای سنگینی هم در مبدأ و هم مقصد وارد شود .
نماز صبح را به امامت یک روحانی جوان که در کاروان ما حضور دارد در نمازخانه فرودگاه می خوانیم . هنوز فرصت کافی برای رفتن به باجه بانک ملی و پرداخت عوارض خروج هست . عمه خانوم را می گذارم در صف چک کردن گذرنامه ها و تأیید هویت و خودم می روم به یکی از چند باجه بانک ملی تا عوارض خروج را بپردازم .
عوارض خروج برای سفر به عراق و سوریه 25 هزار تومان و برای دیگر کشورها 55 هزار تومان است . مشغول شمردن پولها و دادنشان به مسئول باجه هستم که صدایی با لهجه کشیده اصفهانی غلیظ می گوید :
آتقیییییییییی!
برمی گردم . صاحب صدا با دوربینی در دست، دارد از من فیلم می گیرد . می گویم : شما ؟
پاسخ ِ "نخود"، پایان همه سؤالاتی است که در این دو سه هفته در گودر داشته ام . سؤالاتی که بعضاً موجب نشاط کسانی شده است که از سر کار رفتن من حسابی سر کیف شده اند .
خب حالا می فهمم همه آن کامنتها، چه نسبتی با واقعیت داشته اند بخصوص با رفیقی به نام "مهدی خانعلی زاده"!
پولها را که می شمارم و نویی اسکناسها را که می بیند می گوید : آتقیییی ! می خوای عیدی بدی؟
**
نمک می گوید : می دونی چه کسی با ما همراه است ؟ از لحنش معلوم می شود که این شخص باید کسی باشد که موجب تعجب بشود ، می پرسم : کی ؟ می گوید : خانوم توحید لو . می گویم : جدی ؟ با کاروان ما می آید ؟ می گوید : بله ، ولی در یک گروه دیگر . می گویم : کوش ؟ می گوید برگرد پشت سرت روی صندلی نشسته است . برمی گردم اما تمام صندلیها در تسخیر خانومهاست و تشخیص خانوم توحید لو با عکسی که ماهها پیش در وبلاگش دیده بودم و یادم نمانده خیلی سخت است ؛ توضیح موقعیت جغرافیایی خانوم توحید لو را می دهد اما من که نمی توانم چشم بیندازم توی صف خانومهایی که نشسته اند تا ایشان را تشخیص بدهم . از خیرش می گذرم .
می گوید : ظاهراً نگران است که نتواند از مرز بگذرد و می ترسد ممنوع الخروج باشد . می گویم : مگر آزاد نشده ؟ خب دلیلی برای ممنوع الخروج شدنش وجود ندارد . می گوید : فکر می کنم با قید وثیقه آزاد باشد . توی دلم دعا می کنم بیاید.
**
از باجه تأیید مندرجات گذرنامه و تطبیق آنها با خودمان رد می شویم و پس از دو سه بار در آوردن ساعت و کمربند و چک الکترونیکی ساکها و ... به سالن نهایی می رویم در حالی که ساعت چند دقیقه از 6 بامداد گذشته است . در سالن هیچ کسی نیست و کمی نگران می شوم . با عمه خانوم که ماشاء الله چابکتر از من است می دویم و از راهروهای تعبیه شده می گذریم و سوار اتوبوسها می شویم و پای پلکان هواپیما پیاده می شویم . خوشبختانه خانوم توحید لو و همسرش هم آمده اند .
همه چهره ها بشاش و خوشحال است . جوانترها از پله ها که بالا می روند و دوربین نخود را که می بینند دستی برای فرودگاه تکان می دهند و می گویند : خدا حافظ ایران !




